مخاطب۲۴، امام خمینی (ره) پس از شهادت محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر، در پیامی تاریخی فرمودند: «اینان در این دنیا، در محضر خدای تبارک و تعالی و در محضر ولیعصر (عج) آبرومندند... گرچه ما شخصیتی مثل آقای رجایی و باهنر را از دست دادیم که خدمتگزار بودند و متعهد به اسلام بودند، لکن اینطور نیست که ما با رفتن اینها دیگر همه چیزمان از دست برود.» این جمله، روح حاکم بر سالهای ابتدایی انقلاب اسلامی ایران را به تصویر میکشد: ترکیبی از سوگ عمیق برای از دست دادن یاران صدیق و ایمانی راسخ به تداوم راه. هفته دولت (۲ تا ۸ شهریور) که به یاد این دو شهید بزرگوار نامگذاری شده، فراتر از یک مناسبت تقویمی، نمادی دوگانه است: از یک سو، یادآور اوج خصومت دشمنان داخلی و خارجی از طریق تروریسم کور برای ساقط کردن نظام نوپای جمهوری اسلامی، و از سوی دیگر، تجلی الگوی «دولت مکتبی»؛ دولتی که در اوج بحران، با تکیه بر آرمانهای انقلاب و سادهزیستی مسئولانش، مسیر خدمترسانی را متوقف نکرد.
انقلاب اسلامی ایران در بهمن ۱۳۵۷ به پیروزی رسید، اما استقرار و تثبیت آن با چالشهای سهمگینی روبهرو بود. از یک سو، میراث یک رژیم وابسته و ساختارهای اقتصادی و بوروکراتیک ناکارآمد، اداره کشور را دشوار میساخت و از سوی دیگر، صفآرایی دشمنان خارجی و گروههای مخالف داخلی، نظام را در یک محاصره چندلایه قرار داده بود. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که در شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد، بزرگترین تهدید خارجی بود که منابع کشور را میبلعید و تمرکز را از سازندگی داخلی منحرف میکرد.
در داخل، تضادهای سیاسی به اوج خود رسیده بود. حذف بنیصدر، اولین رئیسجمهور، از فرماندهی کل قوا و سپس رأی مجلس به عدم کفایت سیاسی او در خرداد ۱۳۶۰، شکاف میان جریان لیبرال و خط امام را به یک رویارویی تمامعیار تبدیل کرد. در این فضا، سازمان مجاهدین خلق (MKO) که از متحدان بنیصدر بود، با اعلام ورود به فاز مبارزه مسلحانه، عملاً جنگی داخلی را علیه جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی ایران کلید زد. موج ترورهای سال ۱۳۶۰ محصول همین راهبرد بود. در ۷ تیر ۱۳۶۰، انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت آیتالله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مقامات ارشد نظام منجر شد؛ ضربهای که هدفش فلج کردن قوه قضائیه و مقننه بود.
در چنین شرایطی، محمدعلی رجایی، که نماد مقاومت و سادهزیستی بود، با رأی قاطع مردم به ریاستجمهوری انتخاب شد و محمدجواد باهنر، یک چهره فرهنگی و انقلابی، بهعنوان نخستوزیر او را همراهی کرد. دولت رجایی و باهنر، دولتی برآمده از بطن مردم و متعهد به آرمانهای اصیل انقلاب بود. سادهزیستی آنها نه یک نمایش، بلکه سبک زندگیشان بود و همین امر، پیوندی عمیق میان مردم و حاکمیت ایجاد کرده بود. این دولت در حالی کار خود را آغاز کرد که کشور همزمان درگیر جنگ خارجی و تروریسم داخلی بود و مأموریت اصلیاش، بازگرداندن ثبات و امید به جامعه بود.
روز یکشنبه، ۸ شهریور ۱۳۶۰ (۳۰ اوت ۱۹۸۱)، جلسه شورای عالی امنیت کشور در ساختمان نخستوزیری در حال برگزاری بود. در این جلسه، علاوه بر رئیسجمهور رجایی و باهنر، مقامات ارشد نظامی و امنیتی نیز حضور داشتند. عامل انفجار، مسعود کشمیری، دبیر وقت شورای عالی امنیت کشور و یکی از اعضای نفوذی سازمان مجاهدین خلق بود. او که با ظاهری انقلابی و متعهد توانسته بود تا بالاترین سطوح امنیتی نظام صعود کند، یک بمب قوی را در کیفی جاسازی کرده و آن را در نزدیکی رجایی و باهنر قرار داد.
پس از خروج کشمیری از جلسه به بهانهای واهی، بمب منفجر شد و شعلههای آتش تمام اتاق را فراگرفت. شدت انفجار و آتشسوزی به حدی بود که هویت اجساد شهدا بهسختی قابل شناسایی بود و پیکر آنها کاملاً سوخته بود. این حادثه نه تنها رئیسجمهور و نخستوزیر را از نظام گرفت، بلکه نشاندهنده عمق یک فاجعه امنیتی بود. نفوذ دشمن تا کلیدیترین جایگاه تصمیمگیری کشور، زنگ خطری جدی بود که نشان میداد مبارزه با تروریسم، ابعادی پیچیدهتر از یک درگیری خیابانی دارد. این اقدام تروریستی با هدف ایجاد خلأ قدرت مطلق و فروپاشی کامل ساختار اجرایی کشور طراحی شده بود. سازمان مجاهدین خلق تصور میکرد با حذف همزمان سران سه قوه (پس از شهادت آیتالله بهشتی)، نظام از درون متلاشی خواهد شد.
تأثیر فوری انفجار ۸ شهریور، شوک و بهت سراسری بود. نظامی که تنها دو ماه قبل، رئیس قوه قضائیه و دهها نماینده خود را از دست داده بود، حالا رئیسجمهور و نخستوزیر خود را نیز در یک اقدام تروریستی از دست میداد. برای بسیاری از ناظران خارجی و حتی برخی در داخل، فروپاشی جمهوری اسلامی قطعی به نظر میرسید. اما برخلاف تمام پیشبینیها، این حادثه به نقطه عطفی برای تحکیم و انسجام بیشتر نظام تبدیل شد.
• چرا نظام فرو نپاشید؟ پاسخ این سؤال چندوجهی است. اولاً، وجود رهبری قدرتمند و با صلابت امام خمینی (ره) که با پیامهای خود، جامعه را از یأس و سردرگمی خارج کرد و به سرعت مسیر را برای انتخاب جایگزین هموار ساخت. ثانیاً، حضور میلیونی و خودجوش مردم در تشییع پیکر شهدا، یک همهپرسی غیررسمی برای حمایت از کلیت نظام و ابراز انزجار از تروریسم بود. این حمایت مردمی، بزرگترین سرمایه اجتماعی نظام برای عبور از بحران بود. ثالثاً، ساختار قانون اساسی، بهویژه اصل مربوط به تشکیل شورای موقت ریاستجمهوری، اجازه نداد خلأ قدرت طولانی شود.
• پیامدهای سیاسی: این ترور، مشروعیت سازمان مجاهدین خلق را حتی در میان مخالفان غیرمسلح نظام نیز به کلی از بین برد و آنها را به یک فرقه تروریستی منفور در افکار عمومی تبدیل کرد. در مقابل، این حادثه به تقویت نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و تشدید مبارزه با خانههای تیمی و شبکههای ترور منجر شد. از نظر سیاسی، انتخاب آیتالله سید علی خامنهای به ریاستجمهوری در مهرماه ۱۳۶۰، نشاندهنده تثبیت نهایی جریان خط امام و پایان دوره تشتت سیاسی دوران بنیصدر بود.
• مقایسه با وضعیت فعلی: درسهای آن دوران برای امروز نیز معتبر است. مفهوم «نفوذ» که آن روزها در قالب یک عامل فیزیکی (کشمیری) خود را نشان داد، امروز در اشکال پیچیدهتری، چون «نفوذ فرهنگی، اقتصادی و فکری» در ادبیات سیاسی ایران مطرح است. هوشیاری امنیتی در برابر تهدیدات ترکیبی (Hybrid Threats) که هم جنبه نرم و هم سخت دارند، درسی است که از آن واقعه آموخته شد. همچنین، همانطور که در آن زمان وحدت ملی حول محور مبارزه با تروریسم و جنگ، عامل بقای کشور بود، امروز نیز انسجام داخلی در برابر فشارهای خارجی مانند تحریمهای اقتصادی، بهعنوان یک ضرورت راهبردی تلقی میشود.
از منظر تاریخی، موج تروریسم در ایران دهه ۱۳۶۰ را میتوان با سایر جنبشهای خشونتطلب در خاورمیانه و جهان مقایسه کرد. اما وجه تمایز آن، هدفگذاری مستقیم برای نابودی کامل ساختار یک دولت مستقر بود. این پدیده که میتوان آن را «تروریسم دولتی معکوس» نامید (تلاش یک سازمان برای تبدیل شدن به دولت از طریق حذف دولت مستقر)، جمهوری اسلامی را وادار کرد تا سازوکارهای دفاعی و امنیتی خود را بازتعریف کند.
درسهای این دوره تاریخی برای حکمرانی امروز عمیق و کاربردی است:
• الگوی سادهزیستی مسئولان: رجایی و باهنر نماد مسئولانی بودند که پیش و پس از رسیدن به قدرت، تغییری در سبک زندگی خود ندادند. این سادهزیستی، اعتماد عمومی را به حاکمیت افزایش میداد و شکاف میان دولت و ملت را پر میکرد. امروز، یکی از چالشهای اصلی نظام، مبارزه با فساد و جلوگیری از شکلگیری طبقه اشرافی جدید در میان مسئولان است. بازگشت به الگوی رجایی، یک مطالبه عمومی و راهی برای ترمیم سرمایه اجتماعی است.
• مبارزه با نفوذ خارجی: سازمان مجاهدین خلق پس از شکست در فاز نظامی داخلی، به دامان صدام حسین پناه برد و سپس به ابزار سرویسهای اطلاعاتی غربی و منطقهای تبدیل شد. این تجربه نشان داد که تروریسم داخلی اغلب با حمایتهای خارجی پیوند میخورد. این درس، اهمیت استقلال سیاسی و هوشیاری در برابر مداخلات خارجی را برای امنیت ملی ایران دوچندان میکند.
• نقش مردم در حفظ امنیت: امنیت پایدار، تنها با اتکا به نهادهای اطلاعاتی و نظامی به دست نمیآید. گزارشهای مردمی در دهه ۶۰ نقش مهمی در شناسایی خانههای تیمی و دستگیری تروریستها داشت. این نشان میدهد که پیوند میان مردم و ساختار امنیتی، یک رکن اساسی در مبارزه با تهدیدات است.
• اهمیت آموزش تاریخ معاصر: برای نسل جوانی که آن روزها را تجربه نکرده، حوادثی مانند ۷ تیر و ۸ شهریور ممکن است صرفاً روایتی دور به نظر برسد. تبیین دقیق و تحلیلی این وقایع، بهویژه ریشههای ایدئولوژیک تروریسم و هزینههایی که کشور برای استقلال خود پرداخته، برای تقویت هویت ملی و جلوگیری از تکرار خطاهای تاریخی ضروری است.
هفته دولت، بیش از آنکه فرصتی برای ارائه گزارش عملکرد دستگاههای اجرایی باشد، مجالی برای بازاندیشی در فلسفه وجودی «دولت در تراز انقلاب اسلامی» است. انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر در ۸ شهریور ۱۳۶۰، یک تراژدی ملی بود، اما در عین حال، آزمونی بود که جمهوری اسلامی از آن با سربلندی بیرون آمد و نشان داد که این نظام، متکی به اشخاص نیست، بلکه بر یک ایده و حمایت مردمی استوار است.
میراث آن دوران، یعنی سادهزیستی، خدمت بیمنت، مقاومت در برابر فشارها و وحدت ملی، همچنان بهعنوان یک معیار و شاخص برای ارزیابی عملکرد دولتهای امروز باقی مانده است. این یادداشت نشان داد که چگونه یک بحران امنیتی عمیق، به فرصتی برای پالایش و استحکام درونی نظام تبدیل شد. اکنون سؤال اساسی این است: آیا دولتهای امروز در ایران میتوانند و میخواهند که الگوی خدمترسانی و مردمیبودن رجایی و باهنر را، متناسب با چالشهای پیچیده جهان معاصر، احیا کنند؟ پاسخ به این پرسش، مسیر آینده حکمرانی در ایران را مشخص خواهد کرد و مطالعه عمیقتر این مقطع از تاریخ، برای یافتن پاسخ، امری ضروری است.